تبليغاتX
... میان ماندن و رفتن
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
دو دستی افتادی به جون این قبر لعنتی و هی از همه طرف وسیعترش میکنی که چی بشه؟                 آخرش با یه فرقون خاک همچین لهت می کنن که حتی جا واسه چشم وا کردنتم نــــــَــــمونه ، چه برسه به اینکه بخوای یه بدبخت دیگه مثل منو هم اونتو جا بدی!

|+| نوشته شده توسط منا در پنجشنبه سوم دی 1388 و ساعت 0:14 | 
یک مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاه ِ  که دلم واسه یه فنجون قهوه داغ لک زده. واسه اینکه برم خونه، بعد شب بشه، بعد فقط منو مامان بیدار بمونیم . بعد مامان قهوه دم کنه ، بعد دوتایی بشینیم پشت میز آشپزخونه و با هم قهوه داغ بخوریم و حرف بزنیم . وقتیم که قهوه هامون تموم شد مامان فنجونارو برگردونه و هرازگاهی یه شکلک از توش بهم نشون بده و ...

 

پ.ن: دلم برای همه تنگه. همه اونایی که ۲ ماهه ندیدمشون!  

|+| نوشته شده توسط منا در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 و ساعت 23:15 | 
آخي. يادش بخير!

اون روزاي اول كه اين وبلاگو زدم ، چقدر ذوق داشتم، چقدر حرف داشتم واسه گفتن!

اما حالا چي؟ انقدر درگير روزمرگي و امتحان دادن و درساي چرت و پرت خوندن شدم كه ديگه حتي حوصله فكر كردن هم ندارم، چه برسه به اينكه بخوام آپ كنم!

پ.ن:هوس كردم برگردم به اصالت ِ مرداديم، شايدم طبيعت مرداديم هوس كرده برگرده به اصالت من!(چي گفتم!) در هر صورت يه چيزايي داره عوض ميشه. اميدوارم اين وبلاگم از اين تغيير و تحولات يه سودي ببره

 

 

|+| نوشته شده توسط منا در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 و ساعت 0:10 | 
جور دیگری فکر میکنم. جور دیگری احساس میکنم. و جور دیگری خواهم زیست(ا ن ش ا...)

پ.ن۱:یک نگاه!شاید کمی متفاوت.

پ.ن۲: گاهی احساس می کنم که همه چیز با من قصد جنگیدن داره. از محلول جوش گرفته تـــــــــــــا جزوه های وقت و بی وقت فارماکولوژی

|+| نوشته شده توسط منا در جمعه هشتم آبان 1388 و ساعت 1:17 | 
به تو نگاه مي‌كنم،
و مي‌دانم كه تو تنها نيازمند يكي نگاهي؛
تا به تو دل دهد،
آسوده‌خاطرت كند،
بگشايدت،
تا به درآيي.

من پا پس مي‌كشم،
و در نيمه‌گشوده به روي تو بسته مي‌شود

                                                          شاملو

 

|+| نوشته شده توسط منا در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 20:2 | 
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند، آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر همیشه. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: « بیایید یک بازی بکنیم مثلا قایم باشک»
همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم می گذارم من چشم میگذارم. و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن...یک...دو...سه...همه رفتند تا جایی پنهان شوند!
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد.
اصالت در میان ابرها مخفی گشت.
هوس به مرکز زمین رفت.
دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریا رفت.
طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغول شمردن بود، هفتاد و نه......هشتاد.......هشتاد ویک همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید. نود و پنج......نود و شش.........نود و هفت. هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود، زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود. و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق. او از یافتن عشق، ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد، تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد. عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود. دیوانگی گفت: « من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟» عشق پاسخ داد: « تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی، راهنمای من شو.» و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.
 
پ.ن۱:خود مطلب زیباست اما اجراش توی آکادمیا چیز دیگری بود!
 
|+| نوشته شده توسط منا در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 19:37 | 
 

بازهم فصل کوچ فرا رسید!

|+| نوشته شده توسط منا در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 1:47 | 
 

از بس شعار دادم ،صدام مثل خروس شده!!!!

پ.ن:راهپمایی فوق العاده ای بود . ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبز ِ  ســــــــــــــــــــــبز!!!!!!

|+| نوشته شده توسط منا در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 و ساعت 14:5 | 

                        آزمودم عقل دور اندیش را

                                                          بعد از این دیوانه سازم خویش را*

*نه که تا حالا نبودم!!!

|+| نوشته شده توسط منا در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت 22:55 | 
دیروز در حضور خانوم دکتر ، از دندونم قول گرفتم که بچه خوبی باشه!

پ.ن:اگرچه که دکتر بهم خندید و با نگاه عاقل اندر سفیهش تلاش کرد که دهنمو ببنده، اما این دلیل نمیشه که، منو دندونم منکر قولایی بشیم که به هم دادیم!(مگه نه دندون جونم؟؟؟؟)                  

|+| نوشته شده توسط منا در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت 16:35 | 
یادش بخیر!

بچه که بودم، کسری می گفت:"منا شبیه اون شخصیته کارتون گالیور ِ که همیشه می گه" من میدونستم. ماموفق نمــــــــــــــــــــــــــی شیم. ما اشتباه کردیم. ما می میریم..."" 

بچه که بودم، وقتی کسری این حرفو می زد ، اول خجالت می کشیدم و سرخ میشدم.ولی بعد، از غش غش صدای خنده بچه ها ، منم خندم می گرفتو باهاشون هم صدا می شدم. 

حالا امروز بعد از ده سال ، بدون اینکه کسری ای باشه و بدون اینکه کسی حرفی زده باشه ، فقط به خاطر چهارتا جمله ی که بی اختیار از دهنم در رفته و (شاید) یه فضای نه چندان بی شباهت به اون فضای قدیمی، یاد اون جمله اوفتادم و باز شروع کردم به خندیدن.

انگار تو این ده سال چیز زیادی عوض نشده. جز اینکه امروز تنها می خندیدم و غش غش صدای خندم تنها تو دل کوچیک خودم می پیچید.                                   

|+| نوشته شده توسط منا در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 2:56 | 
مهمترین سوالی که دیشب تو عروسی مطرح شد و ساعتها ذهن منو  مشغول کرد:

- ببخشید خانوم ، اون دیس چلو ِ یا پلو؟

 

*پ.ن:هر وقت چیزیو گم کردین، مطمئن باشین که یک پترسی مثل پدر خانواده قصد کمک کردن به شما رو داشته

|+| نوشته شده توسط منا در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 19:51 | 
تجربه های جدید؛

                      گاهی تلخ ،

                                        گاهی شیرین ،

                                                                    اما همیشه سرشار از تازگی!

 

|+| نوشته شده توسط منا در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت 15:43 | 
الان خیلی وقته که همه چیز عوض شده. خیلی وقته که من دیگه زندگی نمی کنم . خیلی وقته که دیگه آرزویی تو دلم نیست ، خيلي وقته كه نمي فهمم روزا چه جوري ميگذرن و دور و برم چي ميگذره ، خيلي وقته كه تنهام ، خيلي وقته كه سكوت كردم.خيلي وقته كه انگار يكي يه سيلي محكم زده تو گوشمو من هنوز دارم با چشاي تار و لباي لرزون خيره به ناكجا نگاه ميكنم. آره خيلي وقته كه ديگه صدام در نمياد، آرزو نمي كنم، عاشق نميشم...

پ.ن۱: روزهاي خيلي تلخي بود، روزهاي خيلي شيريني بود ، كه من تصميم گرفتم واسه هميشه فراموششون كنم و انگار اين فراموشي منو از زندگيم ، از هويتم ،از آرزو هام ، اصلا از همه چيز جدا كرده!

پ.ن۲:چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی
هر چه برگم بود و بارم بود
هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود
هر چه یاد و یادگارم بود
ریخته ست
چون درختی در زمستانم
بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود
دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری
در چنین عریانی انبوهم ایا لانه خواهد بست ؟
دیگر ایا زخمه های هیچ پیرایش
با امید روزهای سبز اینده
خواهدم این سوی و آن سو خست ؟

چون درختی اندر اقصای زمستانم
ریخته دیری ست
هر چه بودم یاد و بودم برگ
یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعله ی بیمار لرزیدن
برگ چونان صخره ی کری نلرزیدن
یاد رنج از دستهای منتظر بردن
برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن

ای بهار همچجنان تا جاودان در راه
همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگربگذر.
هرگز و هرگز
بربیابان غریب من
منگر و منگر
سایه ی نمناک و سبزت هر چه از من دورتر ،‌خوشتر
بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو
تکمه ی سبزی بروید باز ، بر پیراهن خشک و کبود من
همچنان بگذار
تا درود دردناک اندهان ماند سرود من.                                        اخوان ثالث

|+| نوشته شده توسط منا در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 و ساعت 21:49 | 
 

 باَي ذَنبٍ قُتِلَتْ؟

 

    

 

|+| نوشته شده توسط منا در چهارشنبه سوم تیر 1388 و ساعت 12:28 | 

  و مكروا و مكر الله والله خير الماكرين.

|+| نوشته شده توسط منا در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 و ساعت 19:52 | 
ابلیس ِ پیروز مست ، سور عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد!

پ.ن:خدااااااااایا ازت خواهش می کنم دستمو بگیری ی ی ی. دیگه نفسی برام نمونده 

|+| نوشته شده توسط منا در دوشنبه چهارم خرداد 1388 و ساعت 13:48 | 
 

                    بـــــــــــــــــــــــــــــــــــال هامو کـَـندم 

دیگـه هیـــــــــــــــچ وقــــــــت پـــــــــــــــرواز نمــــــی کنم 

 

|+| نوشته شده توسط منا در جمعه یکم خرداد 1388 و ساعت 12:32 | 
ـ با که باید گفت این؟

   من دوستی دارم

              که به دشمن خواهم از او التجا بردن!

پ.ن:لعنت بر تو. ازت متنففففففرم

|+| نوشته شده توسط منا در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:51 | 
 

آری آری زندگی زیباست

زندگی آتش گهی دیرینه پابرجاست

گر بیفروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست

ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست

|+| نوشته شده توسط منا در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 18:4 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar